#غرور_عاشقان_پارت_111
« چه می دانم ، من اگر شانس داشتم ...»
ناگهان چشمم به خانم افشانی افتاد. روی پله ها ایستاده بود و با دست راست به من اشاره می کرد. خودم را مرتب کردم و به فرحناز گفتم :« همین جا بمان تا ببینم چه کارم دار.» بعد با قدمهایی سست به سویش رفتم. پایین پله ها رسیدم. گفت:« بیا بالا ببینم. » قلبم ریخت. یعنی چه کار کردم که خودم خبر ندارم. از پله ها بالا رفتم . مقابلش ایستادم و سرم را پایین انداختم.
زیر چانه ام را گرفت و گفت: « چشم ما روشن . شما شاگرد اول این مدرسه هستی؟»
با شک گفتم : « بله.»
« شاگرد ممتاز ولی بی ادب.»
چه می شنیدم؟ من ؟ چرا من؟
برگشت و راه افتاد ، گفت:« بیا ببینم.» دست و پایم می لرزید. یعنی چه اتفاقی افتاده؟ من که نه با کسی دعوا کردم ، نه به کسی حرفی زدم. در دفتر رسیدیم. داخل شد ، گفتم : « اجازه می دهید؟« با لحنی تند گفت :« بیا تو .»
رفتم. صدای قدمهایم مانند پتک بر سرم کوبیده می شدند. هیچ کس در دفتر نبود. بینی عقابی و ابروهای پرپشت چهراه اش را ترسناک تر کرده بود. جرات نمی کردم سرم را بالا کنم. دستش را برد در کشوی میزش را باز کرد و پاکت نامه ای در آورد. بعد دستش را دراز کرد و پاکت را دست من داد و گفت: « بگیر»
وقتی گرفتم دستم می لرزید . آب دهانم را قورت دادم و آهسته و با احتیاط در پاکت را گشودم . این بار جدی تر گفت:«بخوان !»
romangram.com | @romangram_com