#غرور_عاشقان_پارت_166

« دیگر نباز نبود ، در را قفل کنی . نیاز نبود مرا از فرید بترسانی. دیگر من نمی ترسیدم و این بلا ... وای که دیگر ... نمی توانم.» بله عزیزان! شما که تا این لحظه با پری بودید. با بهرام بودید می خواهید بدانید پایان این عشق چه می شود. چشم من برایتان می نویسم. اما تا اینجا را که خواندید نوشته های خود پری بود، خاطراتش بود، اما از این جا به بعد را من می نویسم و نوشته ها را از زبان مادر پری شنیدم. مادر ناله کنان، اشک می ریخت . از سوز جگر گریه می کرد آه و فغان می کشید. گفت:به مطب رفتم ، پیش بهرام. بهرام دستم را بوسید. من هم سرش را بوسیدم و گفتم:« من هرگز پسر نداشتم ، امروز خدا به من یک پسر دلسوز و مهربان داد. آه. ساعت یک بعداز ظهر بود که بهرام مطب را تعطیل کرد. و هر دو سوار اتومبیل شدیم. حدود یک ساعت هم طول کشید تا بهرام از روی لیستی که پری نوشته بود خرید کرد و بالاخره به خانه رسیدیم. آه ای کاش قدمم می شکست و هرگز پا در آن خانه به قول بهرام خانۀ عشق نمی گذاشتم. باز مادر پری اشک ریخت و ناله کرد. « خواهش می کنم مادر ، گفته های شما درسی است برای پری ها. خواهش می کنم تعریف کنید.» گفت:« باشدمی گویم» از پله ها بالا رفتیم . قلبم داشت برای دیدن پری از ریشه کنده می شد. آن عزیز دردانه ام. آن نازنین یکی یکدانه ام. پری که چراغ خانه ام بود. پری که مونس درددلهایم بود. بهرام کلید را به در انداخت. در که باز شد صدایش کرد:« عشق من؟ عزیز من کجایی نازنینم؟» ولی هیچ صدایی نشنیدیم. بهرام به من گفت:« مادر ! دیدی این دخترکت چه طور سر به سر من می گذارد؟» خندیدم و پشت سر بهرام وارد خانه شدم. کفشهایم را که در می اوردم گفتم:« بهرام خان چرا در را قفل کرده بودید.» گفت:« پری خودش برایتان می گیود و جلوتر از من به سوی یکی از اطاقها رفت و من که منتظر بودم پری بیاید و در آغوشم ... دیگر نمی توانم بگویم.» دوباره پیرزن های های گریه کرد. من هم ساکت و آرام آرام اشک می ریختم. لحظه ای بعد گفت:صدای فریاد ولی نه ، نعره کشید. پری. آخر چه طور می توانم تعریف کنم. عزا که تعریف ندار. چادر از سرم افتاد. و به طرف صدا دویرم. بهرام سر پری را در سینه گرفته بود و داد می زد:«پری؟» تو را خدا فقط یک کلمه فقط یک کلمه. فقط یک کلمه حرف بزن. بهرام ناله می کرد:« پری بگو بهرام» اما صدا از پری در نیامد و من مات و مبهوت ، تکیه ام را به دیوار داده بود و به گوشتهای جدا شده از استخوان نگاه می کردم. صدای بهرام دیوانه ام کرده بود:« عزیز من ، مونسم. پری من. تو مردی؟ تو رفتی؟ بدون من؟ پری؟» مثل دیوانه ها سر پری را محکم تکان می داد و ناله می کرد:« پری؟ پری جان؟» اشکم در نمی آمد. هنوز گیج بودم. باور نمی کردم. کار از گریه و زاری گذشته بود. شوکه شده بودم. نمی دانم؟ آن موقع هیچ نمی فهمیدم. جنازۀ پری جلوی چشمم افتاده بود. بهرام ناله می کرد و دو دستی محکم بر سر و روی خودش می زد. من هم خشکم زده بود» ماد رپری ساکت شد. پرسیدم:« بعداً چه شد؟» گفت:« بعداً ...؟ بعداً بهرام را دیدم که مانند دیوانه ها از اطاق بیرون رفت. آنوقت من ماندم و دردانه ام. یک دانه نور چراغم. نور دیده ام. رویش افتادم ، فریاد می کشیدم. باز هم می خواهید بدانید. ضجه می زدم . خدا را صدا می کردم. پری را صدا می کرد و فقط صدای خودم را می شنیدم پری جان؟ پری مادر؟ عزیزم، الهی قربانت بروم ...» صورتش را می بوئیم و می بوسید . چه قدر زیبا شده بود. مثل یک فرشته. چشمهایش هنوز باز بود. الهی فدای چشمهایت بشوم دختر. ای زجر کشیدۀ مادر. ای ستم دیدۀ مادر. چه عذابها که نکشیدی مادر. چه انتظارهایی که نکشیدی پری جان. چه شبهایی که منتظر نماندی مادر؟ چه روزهایی که اشک نریختی مادر ! الهی مادر فدای این چشمهای نازنینت بشود. مگر تو بهرام را نمی خواستی؟پس چرا تنهایش گذاشت. چه طور بدون بهرام رفتی؟ دیگر چه بگویم؟ همه را تعریف کردم. پرسیدم:« خواهش می کنم کوکب خانم بقیه اش را بگویید.» گفت« بقیه ندارد. پری من مرد، همه چیز تمام شد. فدای عشقش شد. روی دل مادر ستم دیده اش داغ گذاشت. بهرام هم همان لحظه رفت. نمی دانم کجا رفت ولی هرگز ندیدمش. پری را به خاک سپردیم. فرید وقتی شنید ، چنان به چشمهایش می کوبید و فریاد زد که من فکر کردم الان چشمهایش از کاسه بیرون می زنند. فرحناز و مهرانگیز بر سرخودشان می زدند. فقط ما چند نفر به خاک سپردیمش. فرید مشت مشت از خاکها بر می داشت و بر سر خودش می ریخت. من هم برای عزیزم حرف می زدم. درد دل می کردم: می گفتم پری جان! الهی مادر به قربانت ، چه طور می توانم آن همه زجر و عذابت را آن همه تحقیر، تهمت ، چه طور می توانم فراموش کنم؟ پری جان وقتی رفتی فکر مادر بیچاره ات را نکردی؟ نگفتی بعد از تو چه کنم. شبها دردم را به چه کسی بگویم. ها؟ نگفتی مونس مادر.» باز مادر طوری ساکت شد و با گوشۀ چادرش اشکهایش را پاک کرده پرسیدم: « دیگر از بهرام خبری نشد؟» گفت:« هیچ خبری» من و فرید هر هفته سر خاکش می رویم، فقط هفتۀ پیش که رفته بودیم ، قرآن خوانی که سر قبرها قرآن می خواند آمد و نشست. برای پری قرآن خواند و از من پرسید: دختر شماست؟گفتم«بله» برای پری یک فاتحه فرستاد و گفت:« یک آقای جوانی هر روز بعد از اذان ظهر می آید و ساعتها کنار این قبر می نشیند و اشک می ریزد. به من پول می دهد تا برایش قرآن بخوانم.فرید مشتش را گره کرد و بلند شد . گفت:« بهرام است» من گفتم:« نه دیگر او هم بهرام نیست. خاکستر عشق است...


romangram.com | @romangram_com