#غروب_خورشید_پارت_247

خورشيد-اومممم...لواشکلواشک?خنده ريزي کردم وباگفتن حتما رفتم سمت جاکفشي که کفشم رو بپوشم،که خورشيد

گفت-واسه شب چي درست کنم?

فکري کردم وغذاي مورد علاقم روگفتم-ماهي

حرفي نزد فقط بي حرکت ايستاده بود...

سرموبلند کردم ونگاهش کردم...چشماش ترشده بود..اشک توي چشم هاش جمع شده بود..من

جرف بدي زدم?

يه لحظه ترسيدم...بانگراني گفتم-چي شده?

باگفتن هيچي نيست رفت توي اتاق..نفهميدم که چي شده اما حدس هايي زدم..حتما با اين غذا

خاطره اي داره..اين روزهارو تحمل ميکنم...شده باشه به اجبار..مطمئنم روزي ميرسه که خورشيد

آريا رو فراموش ميکنه وبه من وابسته ميشه...

ازخونه زدم بيرون..

توي مغازه يه پلاستيک پر از انواع آلوچه ها ولواشک ها جمع کردم وبعدازحساب کردنشون اومدم

بيرون...جلوي ميوه فروشي که داشتم ميرفتم سمت ماشين،چشمم خورد به ليمو سبزهايي که زنگ

زيباشون توي چشم بود...اگر خورشيد دلش لواشک کشيده پس حتما ليمو هم ميخواد..يه

پلاستيک پرهم ليمو خريدم وسوارشدم و روندم سمت خونه..خونه اي باوارد شدن داخلش

آرامشي وجودمو فرا ميگرفت اونم فقط از حضور گرم خورشيد بود..

خورشيد تمام زندگي من بود...حتي خاضرم واسه نيوفتادن خراش کوچکي روي دستش،جونمو هم

بدم...خريد لواشک که هيچه اگر اراده کنه من دنياروهم واسش ميخرم....

romangram.com | @romangram_com