#غروب_خورشید_پارت_246


نميکردم که اين وقتي خوشحاله انقدر زيباميشه...داشتم با لبخندنگاهش ميکردم که متوجه

شد...لبخندش محوشدو جاش يه اخم روي پيشانيش اومد..بلندشدو به بهانه گرم کردن شام به

آشپزخانه پناه بود...

اي لعنت بهت سپهر..

* * * * * * *

امروز مامانم وسروش وزهراميان...صبح زود بلندشدم ونمازمو خواندم ورفتم کمي به کاراي

کارخانه رسيدم وساعت حدودا01برگشتم خونه..

خورشيد بيدارشده بود..توي آشپزخانه بود..داشت دنبال چيزي ميگشت توي يخچال...متوجه من

شدو برگشت سمتم..سلام آرومي گفت ومنم جوابشو دادم...

من-دنبال چيزي ميگشتي?اگرکم وکسري هست بگوتابخرم..

سرشو انداخت پايين واز آشپزخانه رفت بيرون...

من-ببين خورشيد اين تنها خونه من نيست..تواينجا زندگي ميکني پس خونه توهم حساب

ميشه...هرچي که ميخواي رو بگو تاواست بگيرم

برگشت وسرشو انداخت زير وإروم گفت-راستش دلم يه چيزي کشيده بود..

خوشحال شدم..خيلي...ازاينکه خورشيد چيزي دلش کشيده بود...ازاينکه توي دوران حاملگي

هرچند که شکمش زياد برآمدگي نداشت اما بازم بااون ورم کمي که داشت زيباترشده بود...

اه سپهر ازاين فکرابيا بيرون...به خودم اومدم وگفتم-چي?


romangram.com | @romangram_com