#غروب_خورشید_پارت_245

صداي بسته شدن دراومد..ازاتاق رفتم بيرون..سپهراومده بود...مگه ساعت چندبود?نگاهي به

ساعت توي سالن کوچک انداختم...ساعت2بود..اوه زمان ازدستم در رفته...

من-سلام

سپهر-سلام...کلي جعبه وپاکت دستش بود وتعداديشونم روي زمين گذاشته بود...داشتم نگاه

پاکت هاميکردم که ردنگاهمو دنبال کردوباخوشحالي گفت-دوتاخبرواست دارم..

منتظربهش چشم دوختم

سپهر-يکي اينکه فردا مامان اينا ميان اينجا وسايل خريدم واسه فردا..ويکيم اينکه واسه ني ني

کوچولو کلي خريد کردم..

دست خودم نبود اما ذوق زده شدم..تاحالا بهش فکرنکرده بودم که برم واسه خريد...

سپهر وسايل هارو گذاشت توي آشپزخانه وپاکت هارو برداشت ورفتيم توي هال..

روي مبل بافاصله ازش نشستم..پاکت هارو بازکردم..کلي لباس بچه بود..خدايا...انقدر باذوق

ولذت بهشون خيره شده بودم که يه لحظه دلم خواست کاشکي بچم بود...

لباس ها رنگ هايي بود که هم ميشد واسه دخترباشه هم پسر...مثلا رنگ سفيد وبعضي هاشونم

سبزه تيره وسورمه اي..واسه بيرونش..يه جفت کفش داخل بود که دلمو آب انداخت..يه جفت

کفش کوچولو به رنگ ياسي...واي خداعالي بودنسپهر-چطور هستن?

همونطور که چشمم به لباس هابود گفتم-واي خيلي خوشگلن مرسي

(از زبان سپهر)

وقتي که ميديدم باذوق داره به لباس هانگاه ميکنه بيشتر دلم ميخواستش..خدايا اصلا فکرشو

romangram.com | @romangram_com