#غروب_خورشید_پارت_244
ولع شروع کردم به خوردن..واي من فداي بچم بشم که شکمو هست..بالذت دستي روي شکمم
کشيدم ولبخند دلنشيني روي لب هام نقش بست...
رفتم توي اتاق وروي تخت نشستم وشروع کردم به خواندن شعر براي ني ني کوچولوم...همونطور
که دستمو روي شکمم به حالت نوازش ميکشيدم زيرلب شعري روکه از بچي دوست داشتم
روزمزمه کردم:
جوجه جوجه طلايي
نوکت سرخ وحنايي
تخم خود راشکستي
چگونه بيرون جستي?
گفتا جايم تنگ بودديوارش از سنگ بود
نه پنجره نه در داشت
هيچکس ز من خبر داشت
تخم خود را شکستم
يهويي بيرون جستم
شعرتموم شد يکم با بچم دردودل کردم..نميدونم چون آريا دختردوست داشت يه حسي بهم
ميگفت ني ني کوچولوم دختره...اگربشه که چه شود...آرام ماماني...مطمئنم تا بدنيا اومدنش باباش
هم برگشته
romangram.com | @romangram_com