#غروب_خورشید_پارت_243
شورافتاد..
بلندشدم ورفتم زنگ زدم به خونشون..بايد ازآتوسا حالشو ميپرسيدم
بعداز چندتا بوق،صداي سميراجون به گوش رسيد..
سميراجون-بله
اول ميخواستم قطع کنم ولي..ولي شايد رفتارش خوب شدو گفت بهم..شايد حالمو درک
کرد..بالاخره به حرف اومدممن-س...سلام
سميراجون-شم...مکثي کردو با شکاکيتي که توي صداش موج ميزد،گفت-خورشيد?
من-بله سميراجون خودمم..ميخواستم حال.....حال آريا رو بپرسم
سميراجون تقريبا باداد گفت-به تو چه..به توچه که حال پسرم چجوريه!اون بدون تو خيليم خوبه
.اينجا کسي به وجود نحس تونياز نداره..دختره ي خراب زندگي پسرمو به هم ريختي حالا هم
مياي حالشو ميپرسي?برو به کثيف بازيات برس...وگوشيو روم قطع کرد...اشک توي چشمام حلقه
زد..باورم نميشد به من گفت خراب??
واي خدا...حتي آرياي من بااينکه حالش ازهمه دگرگون تربود هيچ تهمتي يا بي احترامي نکرده
بود...
لبمو گزيدم تا مانع ريزش اشک هام بشم..هرچند گوش من ازاين همه حرف پربود..کي بود که
ذهنش درباره من خواب نباشه?!
رفتم توي آشپزخانه وواسه نهار کمي ماکاروني پختم که واسه شب هم باشه...يکم ريختم واسه
خودم وخوردم..اما متوجه شدم که بچم واقعا گرسنش هست..رفتم پشقاب رو پراز غذا کردم وبا
romangram.com | @romangram_com