#غروب_خورشید_پارت_242


وگوشي رو قطع کردم..کاش ميشد برم اونجا..روي زانوهام نشستم وباصداي بلندي گريه

ميکردم...وااااي من چقدر پستميه دفعه در بازشدو سپهرتوي چارچوب در نمايان شد..باترس اومد سمتم وگفت-خورشيد چته?

امامن فقط اشک ميريختم...

سپهر-خورشيد بگو چته?

يه دفعه شروع کردم به دادوبيداد کردن..

من-همش تقصير توي عوضي هست..آريا داره نابود ميشه..همش به خاطر خودخواهي هاي

توهست..

سرمو گذاشتم روي زمين وگريه کردم..به بختم..به بختي که حتي ذره اي ازش توي تصور ياحتي

آرزوهاي مجرديم نبود...

سپهر دست کشيد روي صورتش...اول بانگراني نگاهم کرد اما بعد بلندشدو رفت بيرون...در رو به

شدت به هم کوبيد...

ومن تاخود صبح اشک ريختم وگريه کردم که همونجا خوابم برد...

صبح وقتي چشم بازکردم ساعت9بود..تااونجايي که اطلاع داشتم سپهر ومهسا هم مثل من

دانشگاهشونو ول کردن..سپهر به خاطر من ومهسا....

به خاطر نبودن سپهر وحال دگرگونش...

سپهرتوي کارخانه معدن سيماني که ازپدرش بهش ارث رسيده کار ميکنه..

بلندشدم وبعداز شستن صورتم رفتم وکمي صبحانه خوردم..يه لحظه باياد ديشب دلم به


romangram.com | @romangram_com