#غروب_خورشید_پارت_248
وقتي رسيدم خونه خورشيد توي آشپزخانه نبود..رفتم سمت اتاقش..
خواب بود..چقدر زيبا...لبخند کمرنگي زدم ورفتم يکم ازغذاي ديشب که اضاف اومده بود گرم
کردم وخوردم وبعدش شروع کردم به سرخ کردن کباب ها..چون اين غذارو به شدت دوست
داشتم توي پختنش ماهربودم..
(از زبان خورشيد)خواب بودن که بوي خوبي بيني م رو نوازش ميکرد...بيدارشدم..رفتم توي آشپزخانه...سپهرداشت
ماهي سرخ ميکرد..يه لحظه دلم کشيد..
اما...آريا از ماهي متنفربود..نه...من نبايد چيزي روميخوردم که عشقم ازش بيزار بود..حالم بدشده
بود.دوست داشتم تمام درياهايي که ماهي دارن رو به آتيش بکشم.دوست داشتم برم و تمام
ماهي هارو بيرون خالي کنم..اما
حرفي نزدم و توي خودم ريختم
وارد آشپزخانه شدم..سپهربرگشت سمتم
من-چرا بيدارم نکردي?
سپهر مشغول شدودر حين آشپزي گفت-چون خواب بودي..در ضمن کار زياد واست خطرناکه
اومدم جوابشو بدم که چشمم خورد به پاکتي که از لواشک وآلوچه بود ودرکنارش هم يه پاکت از
ليمو ترش..اوممم دلم هردوشو خواست اما بيشتر لواشک...باذوق رفتم سمت لواشک ها..
سپهرمتوجه شد..اهميت ندادم ورفتم تعداد نسبتا زيادي از لواشک ها ريختم توي ظرفي وروبه
سپهرگفتم-من ميرم توي سالن کاري يا کمکي داشتي صدام بزن..
romangram.com | @romangram_com