#غروب_خورشید_پارت_239
ترشد..باچشم هاي گرد شده نگاهش ميکردم..دامن لباسمو توي مشتم ميفشردم...
نزديک شدو پيشانيم رو بوسيد..تنم گر گرفت..خدايا احساس ميکنم که يه غريبه کنارم
هست..سپهردور شدو همه دست زدن..به اجبار دست تودست هم رفتيم سمت جايگاه..
آه مامان...مهسا...نميدونيد چقدر جاي خالي شما وبقيه اينجا خاليه..دلم ميخواست الان اينجا
درکنارشما بودم..هرچند که امشب بدترين شب منه ولي وجود شما باعث دلگرمي من ميشه...
کاش مردم ميفهميدند،،،
حالي که پريشان است دلگرمي ميخواد نه سرزنـــــش.....
بالاخره اين شب کوفتي هم گذشت وراهي خونه شديم..وقتي رسيديم خونه سپهر ساعت
حدود0بود..تمام لحظه هاي شب ازدواجم جلوي چشمام بود..
بغض هرثانيه به گلوم چنگ ميزد..
سپهر-توبرو توي اتاق من منم ميرم اتاق مهمان
من-نه اون اتاق توهست پس من ميرمسپهر-نه تو...
من-اتاق کجاست?
بادستش به دراتاقي اشاره کرد..رفتم سمت اتاق ودرو بازکردم..
اتاقي بانماي سفيد..باتخت دونفره که طرح پتو از گل هاي ريزي تشکيل شده بود..درحين سادگي
بسيار زيبا بود..در اتاق رو بستم..دستم روي کليد موند..يعني بايد قفل کنم?نه خورشيد زشته..ميگه
دختره شعور نداره..هرچند فقط باوجود بچم احساس آرامش وامنيت داشتم..
رفتم سمت کمد ويه دست لباس وشلوار خواب سفيدرنگ درآوردم واسه عوض کردن...دستمو
romangram.com | @romangram_com