#غروب_خورشید_پارت_235

داشتم به بيرون نگاه ميکردم که متوجه شدم جلوي در يه ماشين کمري مشکي اومد..درباز بود

واسه همين ميشد ديد...کمري مشکي!!!!!

آريــــــا؟!؟!؟!؟!

خداي من..باورم نميشد..

من-آريا..آريا اومد..خوشحال بودم برگشتم که برم پايين پيشش..بگم آريا اين عروسي واسه من

جهنمه..

باخوشحالي داشتم ميرفتم بيرون از بالکن که باحرفي که مازيار زد سرجام ايستادم..نتونستم

حرکتي کنم..

مازيار-رفت

برگشتم سمتش..باورم نميشد..اون اومده بود منو ببره

رفتم نزديک تر وبه جايي که آريا تاچنددقيقه پيش اينجا بود خيره شدم..

نبود..اونجا خالي بود. ماشيني نبود..آه خداااا من چقدر تنهام

سرمو انداختم زير ورفتم داخل..مازيارهم دنبالم اومد..اون رفت گفت که ميخواد تلفن بزنه منم

رفتم توي جايگاه نشستمسپهر-کجابودي?

من-داشتم بامازيار صحبت ميکردم

سپهر-درباره چي?

باخشم روبهش گفتم-مگه توفضولي?

اول يه نگاه غمگين بهم انداخت وبعد بلندشد که بره،همون لحظه صداي ارکستربلندشد...واسه

romangram.com | @romangram_com