#غروب_خورشید_پارت_234
مازيار-عروس خانم نيم ساعته دارم صدات ميزنم
حرفي نزدم وسرموانداختم پايين
من-سپيده هم نيومد?
صداي نفس عميقي که کشيد به گوش رسيد..
مازيار-ببين خورشيد همه چي درست ميشه..سپهر وعشق سپهر انقدر پاکه که هيچوقت پشيمون
نميشي..سپهر توي خانوادش دختر زياده..ببين اون همه دختر اون وسط..
نگاه جمعيت وسط کردم..راست ميگفت کلي دختر بود اما به من ربطي نداشت
مازيار-سپهرميتونست يکي ازاونارو انتخاب کنه ولي نکرد..اينجورنگاه نکن اينا نصف
دختراهستن..نصف ديگشون انقدر پاک ومتين هستن که حتي بااينکه ميدونستن زن ومرد يکيه
نرفتن برقصنيه قطره اشک ازچشمم چکيد..نگاهش کردم..باچشمي که لبالب پراز اشک بود
من-من چي?گناه من چي بود?عشق?يعني من نبايد از زندگيم لذت ببرم?بايد به خاطر عشق
مزخرف سپهر،کل خانوادم ودوستام وشوهرمو ازدست بدم?بگو مازيار گناه من چيه?
اشکام شروع کردن به باريدن
مازيار-خورشيد.گريه نکن..بلندشو بريم بيرون هوابخور
باهاش بلندشدم ورفتيم بيرون..رفتيم توي بالکن..بالکن بزرگي بود که از ديد مهمان هادور
بود..دستمو به نرده هاي سنگي بالکن گرفتم ونفس عميق کشيدم..
من-چي ميشد اوناهم اينجاباشن?
romangram.com | @romangram_com