#غروب_خورشید_پارت_233

فکرشو نميکردم که روزي برسه که من بخوام براي باردوم لباس سفيد برتن کنم..

چشم به مردم وسط که باخوشحالي درحال رقص بودن,دوختم..اخ که چه روزي بود

عروسيم..باخوشحالي ميرقصيدم..الان من زن سپهرم..ديروز عقدکرديم..

سپهر-زشته همه دارن مارو نگاه ميکنن نشستيم بلندشو برويکم برقص

حرفي نزدم که سپهربه يه نفراشاره کرد..نگاه کردم ببينم کيه..زن داداشش(زهرا)بود..زهرااومد

سمتمون..زهرايه دختر قدبلند باهيکل توپري بود..پوستشم سفيدبود وموهاي بلوندي داشت..درکل زيبا بود

اما دخترمغروري بود وباهمه بجز شوهرش سرد بود..اينوتوي نگاه اول ميشد فهميد

زهرا-بله سپهر

سپهر-زهرا دست خورشيدو بگير برين برقصيد حوصلش سررفت

زهرا هم چيزي نگفت وروبهم گفت-بيا بريم خورشيد

باهاش بلندشدم ورفتيم وسط..شروع کرديم به رقصيدن وکم کم مهمان هاي ديگه هم

اومدن..يکم که گذشت برگشتم سرجام..سپهرنبود..اونم داشت ميرقصيد..کيه که روز عروسيش

اونم باکسي که دوستش داره،شادنباشه ونرقصه..اما من چي?من باچشمم دنبال کسايي ميگشتم

که حضور نداشتن هرچند حضورشون باعث دلگرمي واسه من ميشد..هيچکس حال پريشان

منودرک نميکرد..من حال کسي روداشتم که احساس ميکنه توي اين دنيا تنهاست..آره من

تنهابودم..يه تنها که به خاطر عشقم وبقيه زندگيمو ول کردم ولي همه دارن ميگن من يه هرزم..يه

هرزه اي که نذاشت زندگيش به يک سال بکشه ازهم پاشيدش...

متوجه شدم کسي کنارم ايستاده..سرمو چرخوندم وچشمم خورد به مازيار

romangram.com | @romangram_com