#غروب_خورشید_پارت_232
ميشدم به خاطر فيلم بردار کاري که نميخوام رو انجام بدم وسپهرهم ازاين موقعيت سواستفاده
ميکرد....
توي اتليه چندتا عکس ساده گرفتيم..الان ديگه رسيديم سمت تالار..بزرگتر ها کلي کل کشيدن
وبالاخره مااززير قرآن ردشديم.
وارد شديم وتوي جايگاهمون نشستيم...سپهر روزي که فهميد حامله ام کلي حرف زدوگريه کردو
التماس کرد که بندازمش ولي من زيربار حرفاش ديگه نميرم..زندگيشو جوري به جهنم تبديل
ميکنم که روزي صدبار از کردش پشيمون شه...منم کلي گريه کردم والتماس کردم که بزاره برم
همه چيو ول کنيم اونم ميگفت نميتونه.....
يه نيم ساعت بعد رفتيم بامهمان هاسلام کرديم وبرگشتيم..کلا همه011نفربودن..همه درحال
رقص بودن اما حسشو نداشتم..ولي شايد براي حفظ آبروم بعد کمي رقصيدم...
لباس عروس من به خاطر شکمم راحت گرفتم البته بهانم بود..شکمم بزرگ نشده بودا اما خب
بازم محض احتياط بود...
يه لباس بلند که پف نداشت..يقه هفتي داشت وآستين بلند بود که تاروي شکم از جنس تور بود
وازاون به پايين ساتن وتور مانند بود..لباس زيبايي بود اما زيباييش به چشم من نميومد..کل
خانوادش فهميدن که اين ازدواج دومي من هست ولي کسي نفهميد که حامله ام جز مامانش
وبرادرش که به اوناهم گفتم از سپهره..درواقع چيزي که نيست..چيزي که هرگز نميتونه امکان
داشته باشه...يه اتفاق يا فرض محال... هنوز باورم نميشد..ازدواج ما فقط دوامش دوماه بود..حتي
romangram.com | @romangram_com