#غروب_خورشید_پارت_231
سپهر-خيلي خوشحالم..
مامان سپهر-پس بايد زودتر ازدواج کنيد تاکسي نفهميده
سپهر-کي?
مامان سپهر-يه جشن ساده ميگيريم..به نظرم هفته ديگه باشه بهتره..
هفته ديگه?يعني هفته ديگه من مال کس ديگه اي ميشم?آرياواسم جز غريبه چيز ديگه اي به
حساب نمياد..باناراحتي سرمو انداختم پايين..
سپهرهم قبول کردو منم به اجبار قبول کردم..راه ديگه اي نبود..
يکم نشستم وبه زور بالاخره از دستشون فرارکردم...
رفتم خونه...به مامان گفتم هفته ديگه هست..اونم کلي گريه کردو گفت که حلالم نميکنه وحتي
پاشو اونجا نميذاره..هه اينم مامان من..حتي نميگه دخترم تنهاست..فقط ميخوان منو دق
بدن..فقط سرزنش..حال پريشان نياز به همدردي داره نه جدايي وسرزنش وعذاب..عذابي که من
ميکشم هيچکدوم ازاينا نميکشن..
* * * * * * * * * * * * *
يک ماه گذشت وروز ازدواج دوباره من يابهتربگم ازدواج دوم پراز عذاب من رسيد..توي اين يک
ماه فقط درحال تحمل تکه هاي مامان بودم...ويه بارم مهسا زنگ زد وکلي حرف ناجور بارم
کرد..حرفايي که فقط قضاوت بود..حرفي که لايق من نبود
با اصرار هاي سپهر والبته اصرار هاي من که به اجبار نبود تونستيم زودتر از موعود ازدواج
کنيم..همچنين مقدار زيادي باج از سپهر گرفته شدبه درخواست من يا اينجور بگم باکلي دعوا وداد وبيداد قرارشد فيلم بردار نباشه چون مجبور
romangram.com | @romangram_com