#غروب_خورشید_پارت_230


من-باشه....مامان..بعدازمکث کوتاهي ادامه دادم-فکرکنم سپهرواستون گفته باشه..من وسپهر به

خاطر دليلي که باعث شد زودتر واسه ازدواج اقدام کنيم مامانم باهام قهرکرده..يعني راضي

نيست..پس نظر من اينه که جشن ازدواج برگزار نشه بهتره

همون لحظه سپهراومد داخل..چايي تعارف کردونشست روي مبل کنارمادرش

مامان سپهر-خب دخترم ببين،،برادر سپهر،سروش الان ازدواج کرده..سپهرم نميخواد جلوي

داداشش وزن داداشش کم بياره..توهم که ماشالا جووني وتحصيل کرده..مادرتم که مطمئنم تااون

موقع اشتي ميکنه..

حرفي نزدم..

مامان سپهر يه لحظه چشماشو باريک کردوگفت-راستي..گفتي به خاطر دليلي..چه دليلي?

سپهرباتعجب نگاهم کرد..چشم به دستام که توي هم قفلشون کرده بودم دوختم وگفتم-به

خاطراينکه من حاملم

هردو باتعجب فراواني که به ظاهر مشخص بود نگاهم کردن...سپهر که نميتونست حرکتي کنه

حتي فنجان توي دستش هم خشک شده بود...مامان سپهر اول تعجب کرد ولي بعدش به خودش اومد ولبخندي زدوگفت-پس حامله

اي...فکرشو نميکردم تااين حد به هم علاقه داشته باشيد..وروکرد به سپهروگفت-عزيزم داري

پدر ميشي..تبريک ميگم...

سپهر به خودش اومد اما هنوز نگاه خيرش به من بود ولي من اصلا حاي نيم نگاهي هم بهش

نمينداختم...اما متوجه نگاه سنگين وخيرش ميشدم..


romangram.com | @romangram_com