#غروب_خورشید_پارت_229

بري برو بعد تو جشن ميخواي کثافت?من کيو بيارم?بگم مامانم وخانوادم ترکم کردن?

سپهر-نميدونم..واسه اونجاش فکري ميکنيم

گوشي رو روش قطع کردم..عوضي همش چيزي که خودش ميخواد..حيف که نميتونستم حرف

بزنم وگرنه حسابشو رسيده بودم.....

امروز قرار بود پامو بزارم توي خونه سپهر...مامانش اومده بوداونجا منو ببينه..تيپ ساده اي زدم

ورفتم..وارد خونشون شدم..نماي داخل بزرگ بود..خدمتکار به داخل راهنماييم کرد..اول که وارد

ميشدي يه هال بزرگ جلوت قرارداشت که دورتا دورش درهايي قرارداشت..فکرکنم اتاق خواب ها

وحمام واين چيزا بود...يه راهروي کوچيک هم بود که فقط چندقدمي بود وبه آشپزخانه راه

داشت...سمت راست هم ميخورد به سالن بزرگي...وارد سالن شدم..سالن بزرگي بود بانماي مبليکرمي شکلاتي..سپهرومادرش اومدن جلو...مادرش بهش ميخورد زن مهجبي باشه...باسپهر فقط

سلام خشک وخالي اونم به زور کردم..بامادرش هم سلام کردم که به گرمي جواب داد واستقبال

کرد...رفتم داخل وروي يه مبل تک نفره نشستم...

سپهر رفت تا چايي بياره..به مادرش دقيق شدم..يه خانم تقريبا51ساله..چشم مشکي که

موهاشون به رنگ قهوه اي روشن بود..باپوست سفيد..صورت خيلي مهربوني داشت..

متوجه نگاهم شدو به صورتم لبخند مهربوني پاشيد..

مامان سپهر-خب دخترم ازخودت بگو

من-خانم را...

پريد وسط حرفم وگفت-راحتم بهم بگي مامان..

لبخند زدم..اخه من چه جوري بگم مامان..وقتي بدون هيچ علاقه اي به پسرت اومدم اينجا..

romangram.com | @romangram_com