#غروب_خورشید_پارت_228


وقتي رسيدم خونه مامان خونه نبود..باخيال راحت رفتم ويه دل سير باصداي بلندي اشک

ريختم..چقدر سرد بود ولي اون نگاهش..هنوز حرفي درونش بود اما حرفي نامفهوم..اخ آريا

نميدوني لحظه امضا وعجله اي که داشتي منو ميکشت..سپهر جواب آزمايشات رو دستکاري کرده

بود.کيه که نتونه رو حرفش نه بيارهمن حتي کسيرو نداشتم که ببرم باخودم..مامان هم که بهم ميگفت اگرميخواي بري زودتر برو کلي

حرف پشت سرمون دراومده..ميگفت کاراي طلاق تو به من ربطي نداره..هرکاري داري خودت

انجام بده.....

اخ که چقدر بد بود اين تنهايي..اين بي کسي..

اشک هامو پاک کردم وزنگ زدم به سپهر..

سپهر-بله

من-تموم شد

سپهر-تموم?

با خشم گفتم-آره منتظر چي هستي پس?پس بايد چي ميشد?

سپهر-باشه باشه...

من-کاراي عقدو زودتر انجام بده..نميتونم حتي پيش مامانمم بمونم اونم با وجود يکي مثل تو...

سپهر-مادرم اصرار به جشن عروسي داره..ميدوني که سنش بالاست ميخواد اين روزو

ببينه...داداشم هم منتظره

من-جشن?چه جشني?توبالايي به سرم اوردي که مامانم بازبون بي زبوني بهم ميگه اگرميخواي


romangram.com | @romangram_com