#غروب_خورشید_پارت_227
دهنش رو گرفت وبادو از اونجا خارج شد......
دستي توي موهام کشيدم وبدون حرفي زدم بيرون وسوارماشين شدم..آتوسا هم پشت سرم
اومد..توي ماشين اصلا حرفي گفته نشد..اصلا توان حرف زدن رو نداشتم...آتوسا رو رسوندم
ورفتم..نميدونستم بايد کجا برم...فقط بايد ميرفتم...انقدر رفتم ورفتم که رسيدم به تپه...تپه ي
بزرگي که پايينش سرازيري داشت..رفتم نزديک..نميدونم اما دوست نداشتم بميرم..بااينکه خيلي
عذاب ميکشيدم اما دلم نميخواست بميرم
لب دره ايستادم واز ته وجودم وباصداي بلندي شروع کردم به داد کشيدن..نعره
ميکشيدم..ميخواستم خالي شم اما نميشد
من-خورشيـــــــــــــد لعنتـــي مگه مشکل اين زندگي چي بود؟!چي کم داشتي...به خاطر
اون سپهر ح*ر*و*م*ز*ا*د*ه؟؟؟سپهـــــــ? ?ــــــر ميکشمت نامرد..
ونشستم روي زمين و گريه کردم...ميشد گفت براي دومين بار گريه ميکردم...اولين بار بعد از
مرگ پدربزرگم والان هم اينجا..از درد عشق..هيچوقت فکرشو نميکردم که بخوام عاشق
شم..اونم عاشق زنم وزندگيم..اخ که چقدر منتظر بچه دارشدن بودم..منتظر آرامي از جنس ووجود
وشخصيت خورشيد..ولي حيفــــــــ
خورشيد براي سپهر داشت بچه بدنيا مياورد.من اين رو هرگز قبول ندارم..خدايا چطور خورشيد
تونست توي خونه من،در حالي که با من بود،بهم خيانت کنه..اون چند روز حال خرابش حتما از
اين بابت بوده..نامردا
(از زبان خورشيد)
romangram.com | @romangram_com