#غروب_خورشید_پارت_226
خورشيد_بيرون از شهرهستند..اما اگر بخوايد باهاشون تماس ميگيريم
قاضي_نميخواد..وکيلتون همه مدارک لازم رو فراهم کردن..هم اينکه شما ازدواجتون سوري بوده با
ايشون و اينکه هر دو راضي هستيد.پس صبر کنيد
نيم ساعتي گذشت وقاضي بالاخره اعلام کرد..رفتيم و برگه هاي طلاق رو امضا کرديم..باورم
نميشد انقدر زود همه چي تموم بشه
بالاخره بعد از چندساعتي کاراي طلاق انجام شد..قسمتي که داشتيم امضاء ميکرديم سخت
بود..سعي کردم خودم رو خونسرد نشون بدم واسه همين سريع امضا کردم ورفتم کنار...ولي....
خودکار توي دستاي خورشيد ميلرزيد..واقعا نميدونم...چرا?چرا اون که انقدر ناراحت به نظر
مياد?اون که عشقش کس ديگه اي هست
بالاخره همه چي تموم شد..اين ازدواج که از عشق شروع نشد ولي کم کم عشقي شعله ور بوجود
اومد..ازدواجي که ازدواجش راحت وجداييش سخت..خورشيد ديگه زن من نبود..ديگه نسبتي
نداشتيم..من بايد چکارکنم?داشتم به زور خودمو کنترل ميکردم...بااينکه مرد بودم ولي گريم
گرفته بود.دلم ميخواست مثل يه دختر بچه گريه کنم...
خورشيد اومد طرفمون..روبه آتوسا گفت-آتوسا جان خيلي خوشحال شدم از آشناييت گلم..منو
ببخشآتوسا لبخند زورکي زد وباگريه گفت-اشکال نداره..تقدير اينطور بوده
خورشيد رو کرد به من..توي چشام زل زد..اما نگاه من بين اون واطراف درحال گردش
بود..ميخواست حرف بزنه که اشک هاش روي گونه هاش چکيدن ومانع حرف زدنش شدن..جلوي
romangram.com | @romangram_com