#غروب_خورشید_پارت_224


ندارم?

اونروز کلي دادو بيداد کردم..حتي خواستم خورشيد رو هم کتک بزنم اما دلم نيومد..خورشيد فقط

گريه ميکرد..چيزي نميگفت..گفتم چرا?چرا انقدر پستي?اونم گريه ميکردو فقط ميگفت منو ببخش

رفتم روي صندلي هايي که اونجا قرارداشت نشستم وسرمو با دستام گرفتم..ديگه داشتم ديوونه

ميشدم...سربلند کردم.خورشيد رو ديدم..داشت باچشم هاش دنبال ما ميگشت..چقدر شکسته

شده بود..تنهابود..چرا باکسي نيومده?حتما نميخواسته کاراش رو بشهبالاخره ماروديد واومد سمتمون..آتوسا باهاش ساده برخورد کرد..رسيد به من..اول کمي نگاهم

کرد..نتونستم چشم ازش بگيرم،محو چشماي آبي رنگش که تمام دنياي من بود شدم..توي چشم

هاش اشک جمع شد..سرشو سريع انداخت پايين..

خورشيد-سلام

زيرلب سلام آرومي گفتم..بدون حرفي گوشه اي ايستاد که بالاخره صدامون زدن ورفتيم داخل..منو

آتوسا کنار هم نشستيم واون تنها گوشه اي..چقدر مظلوم بود اين دختر..بااينکه مرد بودم و ازش

دلگير بودم وشايدهم متنفر ولي دلم خورد ميشد وقتي انقدر مظلوميت وناراحتي وشکستنشو

ميديدم..کاشکي دليل همه اينا رو ميدونستم..بايد سعي کنم باهاش سرد باشم..اون ديگه واسه من

مرد..بايد عادت کنم

قاضي-خانم قاسمي شما چرا تنها اومديد?

نگاهش کردم..سرشو انداخت پايين وگفت-کسي رو نداشتم که بيارم

متوجه شدم قطره اي اشک از چشم هاش چکيد..نگاهمو گرفتم ودسته صندلي رو توي مشتم


romangram.com | @romangram_com