#غروب_خورشید_پارت_221
سرشو بادستاش گرفت وگفت-واي چقدر من احمقم..همه چيز واضع بود..حرف هاي کوه
نوردي..توي خودت بودي..بوشهر..گريه هات..چمران..بعدازاينکه گفتم گفته يکي ديگرو ميخواد
توحالت بد شد..همه چيز واضح بود درحالي که من کور بودم...وشروع کرد به گريه کردن..
مهسا داشت بد قضاوت ميکرد..چيزايي ميگفت که همه چيز دقيقا برعکس تصوراتش بود..من
هيچوقت از بي حس بودن سپهرنسبت به مهسا خوشحال نبودم..
من-مهسا من متاسفم
سرشو بالا آورد وبانفرت نگاهم کرد..
مهسا-خورشيد فقط بگو چرا??واقعا عاشق سپهر بودي?
جواب ندادم...بلندتر دادزد-دوستش داري?
چي بايد ميگفتم...بايد ميگفتم آره...به گفتن اين حرف وادار بودم..
من-آره
مهسا جيغ ميزد..سعي کردم جلوشو بگيرم ولي نميذاشت..مامان هم پشت در اتاق بود..مهسا درو
قفل کرده بود..مهسا-ازت متنفرم..ديگه خواهري به اسم خورشيد ندارم..از الان توواسم مردي...ودرو باز کردو
رفت بيرون...
نشستم روي زمين وبه حال خودم اشک ريختم.....
3روز ميگذره از اون روز...تواين دو روز خبري از هيچکس ندارم..همه حتي بامامان هم قطع رابطه
کردن...
آريا نه جوابي داد نه حتي حرفي زد..سپهر عصباني شده..بايد زودتر به آريا چيزي بگم..نميتونم
romangram.com | @romangram_com