#غروب_خورشید_پارت_220
از سفر اما نميشه باور من
من رفتنت را کرده باور
التماسم راببين دراين نگاهم
زيرباران گريه کردم
بلکه باران شويد از جانم گناهم
اميد(باران)
همونطور که گريه ميکردم در اتاقم باز شد..مهسانمايان شد..آهنگ همونطور داشت ميخوند..چشم
هاش قرمز بود..بانفرت نگاهم ميکرد..حتما متوجه شده..بلندشدم وروبه روش ايستادم..قطره اي
اشک از گوشه چشمش چکيد..دستامو مشت کرده بودم..آمادگي تمام برخوردهاي بد رو داشتم..مهسا-چرا?
چشم هامو روي هم فشردم..
مهسا-منم همينطور?منم بايد زجربکشم?منم بايد عذاب بکشم?
اشک هام ميريختن..اشک هاي اونم هينطور..
روي زمين روي زانو نشست..دستشو گذاشت کف زمين وسرش پايين بود..درحال
گريه،،،ميخنديد...خنده هاي تلخ..خنده هاي زهرآلود
مهسا-باهات دردودل کردم..بهت گفتم دوستش دارم..بهت گفتم باهام سرده..بهت گفتم يکي
ديگرو ميخواد..بهت از دردام گفتم..ولي تو..تو به خاطراون از خونه وزندگيت گذشتي..پس اون
دخترتويي...
romangram.com | @romangram_com