#غروب_خورشید_پارت_215

کسي خونمون نباشه..زنگو زدم..در باز شدو رفتم بالا..مامان اومد استقبالم..واردشدم..کسي نبود..

روي مبل نشستم..از گفتن حرفي که ميخواستم بزنم ترديد داشتم..ولي بالاخره لب ترکردم

وپرسيدم-حالش چطوره

مامان نگاهي بهم کردو يکي زد پشت دستش وگفت-چطور بايد باشه?بعداز اينکه تورفتي کلي

دادوبيداد کرد پرستاراهم بهش مشکن قوي زدن خوابش برد..مادرشوهرت هم روکرد بهم وگفت

دخترت خونه خرابمون کرد..اين همه خورد حالاهم خرش از پل گذشته داره ميره..منم چي بايد

ميگفتم..اومدم خونه

ناراحت شدم..ازاينکه همه دارن به خاطرمن ناراحت ميشن..چشمام لبالب پراز اشک بود..

من-مامان بخدا اگربدوني چي ميکشم...رفتم جلوشو روي زمين نشستم وسرمو روي زانوهاش

گذاشتم واشک ريختم..

من-مامان کاش ميشد حرف بزنم..کاش ميشد بگم چمه..کاش ميتونستم بايکي درد ودل

کنم..انقدر پرم که فقط نياز به همدردي ودرد ودل دارم ولي ازشون محرومم...

مامان هم گريه ميکرد-خورشيد بگو چته

من-مامان فقط برام دعاکن..ديگه کاري ازدست هيچکس برنمياد..فقط دست خود

خداست..بلندشدم ورفتم توي اتاق...درو بستم..انقدر گريه کردم که ديگه جوني توتنم نموندهبود..گوشيم داشت زنگ ميخورد..شماره سپهربود..ديگه بايد شمارش سيو بشه..کاري که هيچوقت

ميلي به انجام دادنش نداشتم..

جواب دادم-بله

سپهر-درخواست فرستاده شده به دستش ولي پارش کرده..بهش زنگ بزن حرفي بزن که ازت

romangram.com | @romangram_com