#غروب_خورشید_پارت_214


وروبه آرياگفتم-منو ببخش...خداحافظ

آريا-نــــــه خورشيـــــــد بيـــــــا.وشروع کرد به دادوفرياد کشيدن..همه پرستار ها

جلوي چشم من دويدن سمت اتاقش.اون هنوز حالش خوب نبود

از در سريع رفتم بيرون...مهسا نبود...اما به زودي همه خبردار ميشدن..

بادو از بيمارستان خارج شدم...کنار خيابون ميدوييدم وگريه ميکردم...خيلي سخت بود...ميخواستم

بميرم...بارون هم ميباريد...منم سرد سردم بود...فقط مانتو پوشيده بودم...ولي اينا مهم نبودن...

اون لحظه حتي نتونستم توي چشماي مامان نگاه کنم...آه ماماني ببين دخترت چي به سرش

اومد?آخه دردمو به کي بگم?

حتي نميدونستم کجا بايد برم...زنگ زدم به مامان...

مامان-خدايا من ازدست تو چکارکنم?داري چکارميکني?بروسرخونه زندگيت

من-مامان کاشکي ميشد..مامان-خورشيد بگو ببينم چي شده?

من-مامان نميتونم بگم...يه روزي ميفهميد..

مامان-خدامرگم بده..حالا کجايي?

من-نميدونم.آواره

مامان-بلندشو بيا خونه..

من-بيام?توباهام قهرنيستي?

مامان-اينارونگو بيا...وگوشيو قطع کرد..پول کمي به همراه داشتم..با تاکسي رفتم...دعادعاميکردم


romangram.com | @romangram_com