#غروب_خورشید_پارت_212


سرمو بلندکردم وتوي چشم هاش نگاه کردم..

من-آريا منو ببخش..خيلي دوست دارم...خيلي...چکارکنم آريا?خيلي تنهام...بي کسم...ديگه خسته

شدم...ازاين همه مشکل...ديگه نميکشم...ولي بدون من تا وقتي که نفس ميکشم دوست دارم..ايتاروميگفتم واشک ميريختم..آريا هم باچشماي متعجب نگاهم ميکرد...چشم هاش کمي باروني

بود

صورتمو گرفت بين دستاش

آريا-خورشيد چي شده?

تمام حرفاي سپهرو توي ذهنم سپردم..بايد ميگفتم...

اول نزديکش شدم وبغلش کردم...وبعد گونشو محکم بوسيدم وبعد...بوسه اي کوتاه وسرشاراز

عشق به لبهاش..

من-آريا....

چجور بگم??

من-آريا....من...من طلاق ميخوام...مانميتونيم باهم ديگه زندگي کنيم..کارارو سپردم دست

کسي...تا عصري درخواست طلاقم ميرسه دستت...بايد جداشيم...

تمام اين لحظات نتونستم نگاهش کنم ولي بالاخره سربلندکردم ونگاهش کردم...باتعجب نگاهم

ميکرد

ميخواستم گريه نکنم ولي نميشد...دلم خون بود...

آريا زير لب گفت-چي?ط...طلاق?


romangram.com | @romangram_com