#غروب_خورشید_پارت_211

نيست..ازت آزمايش.ميخوان بگيرن ببين چته

ترسيدم..نبايد بفهمن حاملم..

من-نه چيزيم نيست....بعداز کني مکث گفتم-آ....آريا خوبه?

مامان لبخندي زدوگفت-خداروشکر بهوش اومد..تازه چندساعتي ميشه...منتظر توهست..ميخواد

ببينتت ماهم گفتيم چون ترسيديم حالت يکم بدشده..سريع ازجام بلندشدم..

خاله-بلندنشو...

من-نه بايد باهاش حرف بزنم...ورفتم از اتاق بيرون...حرکت کردم سمت اتاق...سپهر پيام داده

بود تمومش کن زود..

قدم هايي که برميداشتم به زور بود..نميتونستم برم سمت اتاقش..سختم بود...ميخواستم آخرين

لبخندي که آريابهم ميزنه رو ببينم..ديگه ازم متنفرميشه..

توي راهرو جلوي در اتاقش سميراجون وبقيه بودن...بدون توجه بهشون رفتم جلوي در...دستمو

روي دستگيره گذاشتم...نميتونستم بازش کنم ولي بالاخره باز شد...در بدبختيم باز شد...وارد

شدم..آريا برگشت سمتم..لبخند زد...ولي تلخ بود

آريا-خورشيدم..عشقم من بميرم که حال تو بد شد..

نتونستم جلوي خودمو بگيرم..دويدم سمتش وتوآغوشش به شدت گريه کردم...اين آغوش ديگه

نبود...خدايا من بدون آريا چکارکنم?گريه ميکردم..

آريا-خورشيدم چته

ميون گريه گفتم-آريااااا من بدون تو چکارکنم?آريا بخدا سختمه..

romangram.com | @romangram_com