#غروب_خورشید_پارت_209
وگوشيو قطع کردم...بلند بلند گريه ميکنم...جوري که شبيه جيغ بود..صداي گريم خيلي بلند
بود...ميخواستم بميرم..ديگه هيچي واسم مهم نبود..
در اتاق باز شدو مهسا وسپيده وآتوسا وماهان ونيما وارد شدن...
من فقط جيغ ميزدم...از ته دل...زجه ميزدم...باتمام وجودم..
نميخواستم جدايي از آريارو...من ميميرم..بدون اون چکارکنم آخه?
همشون گريه ميکردن وسعي ميکردن منو بگيرن ولي نميشد..کم کم مامان وبقيه وارد اتاق
شدن..وهمچنين پرستار ها...
من-نـــــــه نميخوام بدون آريا زندگي کنم...نميخوامــــــ
مامان اومد سمتم وهمونطور که گريه ميکردم گفت-خورشيدم..دخترکم..خوب ميشه..توالان
دوروزه بيهوشي اون بهتر شده
سريع آروم شدم...همشون تعجب کردن...لبخند کمرنگي زدم هرچند تلخ همچو قهوه....
من-خوب شده?
مامان گريه ميکرد...
مامان-آره قربونت ميشم..شوهرت خوب ميشه..برميگردين سرخونه زندگيتونخونه زندگيم?مگه من زندگي دارم?
لبخندي زدم..مهسا بلند بلند توي بفل سپيده گريه ميکرد...مهساي من..ديگه هيچکدومشون
ونميبينم...همشون ازم جدا ميشن..سپهرگفته بودکه کسي نبايد چيزي بفهمه...همه ترکم ميکردن
درحال که من تازه بهشون نياز پيدا کردم..
نگاه تک تکشون کردم..همشون آروم شده بودن وباتعجب نگاهم ميکردند...اول نگاه مامان
romangram.com | @romangram_com