#غروب_خورشید_پارت_207
نه..امکان نداره..نه..نه..نه...خدايا بگو که دروغه...
سپهـــــــــر...خدا لعنتت کنه آشغاااااال...سريع زدم از خونه بيرون...بيمارستان يه جورايي
نزديک بود...دربست گرفتم...داشتم کسته ميکردم...اشک هام به شدت شر شر بارون
ميباريدن..داشتم دق ميکردم..
رسيديم...سريع کرايه رو دادم وبا دو دويدم داخل...آتوسا وآقا امير وسميرا جون ونيما وپانته آ
ومامان باباش بودن...رفتم سمت آقاامير..من-بابا آريا چشه?بگو که خوبه...وبعدش بلندبلند گريه کردم..آقااميرم گريه ميکرد...
آقاامير-گفتن خون ريزي داخلي داره..وضعيتش وخيمه..
وشدت گريم باز بيشتر شد...خدايا..من بدون اون چکار کنم?واسم نگهش دار..خورشيد احمق
چرا?چرا حرفاي سپهرو جدي نگرفتي..چرا?خدايا بچمو چکارکنم?
من-آريا چش شده?
آقاامير-وقتي داشته ميومده خونه يکي به شدت زده به ماشينش که ماشينش داغون داغون
شده..خودشم که بدتر..و زد زير گريه..روي زمين نشستم وگريه کردم...سرمو بالا رگفتم که
چشمم تو چشم باروني پانته آ گره خورد...اونم حالش دست کني از ما نداشت...آخه عشقش تري
اتاق عمل بود...
دکتر اومد بيرون...سريع هجوم برديم سمتش..
سميراجون-آقاي دکتر توروخدا بگو بچم چشه?بگو که دارم ميميرم
دکتر-آروم باشيد...چي بگم والا...ما تمام سعي خودمونو کرديم..الانم به بخش منتقل ميشه...بايد
واسش دعا کنيد...فقط معجزه ميتونه زنده نگهش داره...انگار دنيا رو سرم خواب شد...سرم گيج
romangram.com | @romangram_com