#غروب_خورشید_پارت_206


شدساعت...00چرا دير کرده...رفتم گوشي جديدي که آريا واسم خريده بود رو برداشتم وزنگش

زدم...خاموش بود....دلک کمي شور زد..ولي خب ميدونستم مثل هميشه سرش شلوغه..آخه منم که

بهش خبر نداده بودم که زود بياد چون واسش سوپرايز داشتم..

چندساعت گذشت...شد ساعت...03ديگه واقعا دلم شور زده بود...

داشتم همينطور قدم ميزدم که يه لحظه قلبم خيلي بد تير کشيد..نفس عميق کشيدم که بالاخره

نفسم بالا اومد...يه چيزي شده...نميتونم اينجا بشينم...بازم گوشيش خاموش بود...سريع رفتم بالا

ومانتو مشکيمو با شلوار مشکي وشال سبزم پوشيدم...همينطور يه لباس برداشتم وپوشيدم..سريع

از پله ها رفتم پايين..درو باز کردم وهمين که خواستم از در خارج شم گوشيم زنگ خورد...اي واي

يادم رفت ببرمش..

رفتم سمتش..ناآشنا بود..

جواب دادم-بله

صداي يه آتوسا بود...صداي هق هق گريش توي گوشم بود..از شدت گريه نميتونست حرف

بزنه...ترسيدم..خيلي هم ترسيدم

باترس گفتم-آتوسا چي شده?

آتوسا-خورشيد...آريا داره ميميره..بيا بيمارستان

گوشي از دستم افتاد..سرم گيج رفت..پاهام سست شدن وافتادم روي زمين..آريا??آرياي

من??داره ميميره??


romangram.com | @romangram_com