#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_297
سپس دست او را بوسید و روی دنده زیر دستش خودش گذاشت و با نهایت سرعت به سمت باغ گل راند.
فیلمبردار بالاخره بعد از کلی دستور چپ و راست دادن دست از سرشان برداشت و گذاشت قدری استراحت کنند.
هر دو نفر کنار شاخه های گل رز خلوت کرده بودند.
ستاره عطر گل ها را به ریه هایش کشید و با خستگی گفت: وای که چقدر این بشر فک زد
سپس به سهیل تکیه داد و ادامه داد: مُردم از خستگی! حالا چه جوری تموم شب رو پام وایستم
سهیل او را به خود فشرد و با لبخندگفت: غصه نخور ! خودم تکیه گاهت میشم تموم جشن به خودم بچسب خودم سرپا نگهت می دارم
ستاره به چشم های او نگاه کردو با لبخندی ملایم گفت: چه تکیه گاه دوست داشتنی ای !
چند ثانیه بعد نگاهش را از نگاه او گرفت و به آسمان پشت سرش دوخت که در آن خورشید در حال غروب بود و زیر لب زمزمه کرد: چقدر قشنگه !
سهیل نیز به آن سمت نگاه کردو کمی بعد گفت: راستی بهت گفتم امروز چی شد؟
romangram.com | @romangram_com