#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_292

ستاره منتظر به چارچوب در نگاه کرد.

بالاخره سهیل با دسته گلی زیبا از در وارد شد. به محض دیدن ستاره از حرکت ایستاد و با دهان باز به او خیره ماند.

ستاره به او که با کت وشلوار مشکی رنگ بسیار جذاب وبرازنده شده بود، چشم دوخت و در دل قربان صدقه اش رفت.

وقتی که بالاخره از نگاه کردن به سهیل فارغ شد، نگاهش به اطراف افتاد. همه به آن ها زل زده بودند و فیلمبردار سعی داشت به سهیل بفهماندگل را باید به ستاره بدهد.

لبخندی مصنوعی زدو جوری که فقط سهیل بشنود گفت: چرا عین میخ تو زمین فرو رفتی ؟ دِ بده من اون لامصبو مگه نمی بینی فیلمبردار داره خودشو می کشه میخواد فیلم بگیره ؟!

سهیل به خودش آمد. به او نزدیک شدو گل را به صورت نمایشی به دستش داد و زیر گوشش نجوا کرد: من تو زندگیم دوبار قلبم وایستاده. یه بار تو بیمارستان وقتی عزرائیل رو دیدم، یه بارم امروز که تو رو دیدم

ستاره با همان لبخند کذایی گفت: منو با عزرائیل مقایسه میکنی ؟! خاک تو سرت سهیل ! الان تو مثلاً باید به من حرف های عاشقونه بزنی !

سهیل در جوابش چیزی گفت که او بخاطر صدای دست و جیغ بقیه نتوانست بشنود.

در همین لحظه منیژه به آن ها نزدیک شدو در حالی که هر دو را می بوسید رو به سهیل گفت: الهی فدات بشم مادر! ایشالله به پای هم پیر بشید

ستاره در فرصتی مناسب که سهیل مشغول صحبت با فیلمبردار بود. خود را به نازنین رساند و گفت: این چه پیامی بود برام فرستاده بودی دیوونه ؟! حالمو گرفتی

نازنین با خونسردی گفت: خب می خواستم بهت بگم از جدا شدنت از جمع مجردا و پیوستن به جمع ما متأهلا خیلی ناراحتم

ستاره با عصبانیت گفت: وا چرا ؟! همچین پیام داده بودی انگار دارم میرم بمیرم!

romangram.com | @romangram_com