#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_291


آرایشگر دوباره روی صورت او مشغول شد و در حین کار مدام از زیبایی ستاره و هنر خودش در زمینه آرایشگری تعریف می کرد.

چند ساعت بعد بالاخره رضایت داد و دست از کار کشید. نگاهی به ساعت انداخت وگفت: دیگه تمومه ! الانه که داماد و فک وفامیلش بریزن اینجا. بلند شویه نگاه تو آینه به خودت بنداز ببین چی شدی!

ستاره از جای خود بلند شد و به آینه نزدیک شد. ابتدا به لباس سپید زیبایش که دامن بلندی به همراه دنباله ای از تور داشت ودو بند زیبا روی آرنجهایش می خورد، نگاه کرد سپس به چهره اش که دیگر شبیه خودش نبود، خیره شد.

در همین لحظه زنگ در به صدا درآمد. خانم آرایشگر در را باز کرد. ابتدا مادرستاره وارد شدو پشت سر او نازنین و مریم و دیگران با سر وصدا وارد شدند.

راحله به سمت ستاره آمد. او را بغل کردوگفت: چقدر ماه شدی عزیز دلم ! الهی قربونت برم. ببخش تنهات گذاشتم. کارم یکم طول کشید وقتی رسیدم همون موقع بقیه هم رسیدن

همان موقع نازنین با شیطنت گفت: انصاف داشته باش مامان عروس بذار عروس به بقیه هم برسه

سپس سوتی کشیدوادامه داد: بابا چه کردی ستاره ! می خوای امشب دامادو بکشی؟!

ستاره سرش را پایین انداخت وچیزی نگفت.

در حالی که ستاره با بقیه سلام و احوالپرسی می کرد ، خانم آرایشگر از مادرش پرسید: خانم درخشان پس آقای داماد کجاست؟

راحله به سمت در نگاه کرد وگفت: الان میاد داره با فیلمبردار میاد

دوباره زنگ در به صدا درآمد. یکی از خانم ها به سمت در رفت و آن را گشود.


romangram.com | @romangram_com