#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_289


درحالی که قلبش بی محابا خود را به قفسه سینه می کوبیدو اشک هایش روان شده بود به دستگاه نشان دهنده ضربان قلب نگاه کردکه یک خط صاف را نشان می داد.

گردنبندش را به سختی در گردنش یافت وآن را فشرد.

با دست دیگرش به شیشه کوبید و فریاد زد: نه سهیل ... نباید بری ... من اشتباه کردم ... غلط کردم ... اصلاً دروغ گفتم ... تو که می گفتی هروقت دروغ بگم می فهمی ... من هیچ جا نمیرم ... من همیشه کنارت می مونم حتی اگه هیچوقت بیدار نشی تو فقط نرو ... خواهش میکنم ... بمون . سهیل تو اون روز تو پارک بهم قول دادی که هیچ وقت تنهام نذاری!

بلافاصله ادامه حرف سهیل به یادش آمد.

- هیچ وقت مگر اینکه مرده باشم .......

به یک باره ساکت شد و به دکترها وپرستارها که به هم نگاه می کردندو دستگاه که همچنان یک خط صاف را نشان می داد، خیره شد.

در یک لحظه تعادلش بهم خورد و گردنبندش از گردنش کشیده شد. روی شیشه سر خوردو کنار دیوار روی زمین نشست. به زنجیر پاره شده در دستش نگاه کرد.

تمام خاطراتش با سهیل از اولین بار که در باغ او را دیده بود تا به امروز، از جلوی چشمش رد شدند.

نه امکان نداشت ... سهیل او را رها نمی کرد !

دیگر طاقت نیاورد و گوشه دیوار از حال رفت.

فصل نهم ( آخر )


romangram.com | @romangram_com