#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_288

نمی خوام بهت دروغ بگم. همه بهم می گن تو دیگه بیدار نمی شی باید فراموشت کنم. باید برم پی زندگی و آیندم. عشقم از بین رفته. سهیل بلند شو تا بهشون ثابت کنیم عشقمون هیچ وقت از بین نمیره .

سهیل بلند شو ببین برفا آب شدن ... زمستون رفت و بهار اومد... درختا شکوفه دادن بعدشم تابستون اومد و همه جا سرسبز شد.

سهیل تو رو جون ستاره بیدار شو .......

از پشت اشک هایش نگاهی به سهیل که همچنان بی حرکت بود، انداخت. تمام فشارهای عصبی که این مدت تحمل کرده بود، روی سرش هوار شد و ناخواسته عصبانی شدو گفت: آره همه راست میگن که من دیوونه ام. دیوونه ام که فکر می کنم تو از روی این تخت بلند میشی. تو نمی خوای که برگردی. می خوای مثل ترسوها فرار کنی درست مثل آخرین باری که دیدمت !

اگه همین الان چشاتو باز نکنی میرم و دیگه هیچوقت برنمی گردم. فراموشت میکنم و میرم پی زندگیم

وقتی دوباره حرکتی از جانب سهیل ندید. سریع از پشت شیشه کنار رفت و به سمت در حرکت کرد.

در میان راه چشمش از پنجره باز راهرو به آسمان آبی افتاد. به پنجره نزدیک شدو به آسمان خیره شد. آسمان ابری بود. یاد حرف سهیل افتاد.

- تو هر وقت دروغ میگی آبی چشات کدر میشه درست مثل آسمون که ابری میشه!

و حالا باز هم دروغ گفته بود.

با شنیدن سروصدا فکرش از آسمان منحرف شدو به پشت سرش نگاه کرد.

چند پرستار با عجله دستگاههایی را از انتهای سالن به سمت اتاق سهیل می بردند. در همان لحظه دکترِ سهیل را دید که به سمت اتاق سهیل دوید و وارد اتاق شد.

به خودش آمد و با عجله خود را پشت شیشه اتاق رساند.افراد زیادی دور سهیل جمع شده بودند و دکتردر حال وصل کردن دستگاه شُک به بدن او بود.

romangram.com | @romangram_com