#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_287
با اعصابی خراب به دانشگاه نزدیک شد. باید درباره مدرکش سوالهایی می پرسید. روبروی در ورودی ایستاد.
در یک لحظه تمام خاطرات تلخ و شیرینی که در این مکان داشت، جلوی چشمش آمد.
از ورود به دانشگاه منصرف شد و راهش را به سمت پارک کج کرد. روی نیمکتی نشست و به فکر فرو رفت.
نگاه تمسخر آمیز همه به خصوص عمه سوزان را در مهمانی دیشب به یاد آورد.
از روی نیمکت بلند شدو شروع به قدم زدن کرد.
به خوبی می توانست حرف هایی را که پدرش بعد از بازگشت از مهمانی با اعتراض به او گفت به یاد بیاورد.
- تا کی میخوای به اون بیمارستان خراب شده دخیل ببندی و منتظر بشی تا شاید اون پسره به هوش بیاد؟ شاید دیگه هیچوقت به هوش نیاد. الان چند وقته درسِت تموم شده و تو تنها کاری که میکنی اینه که بری تو اون بیمارستان و بست بشینی . یه فکری به حال آیندت بکن. تا کی میخوای دانیال و سر بدوونی. دیگه بسه هر چقدر خودتو مسخره خاص وعام کردی!
سرش را تکان داد تا این افکار را از خود دور کند ولی جمله آخر پدرش مثل پتک روی سرش فرود می آمد: تا آخر این ماه باید در مورد آیندت تصمیم بگیری. این حرف آخرمه !
کنار نیمکتی روی زمین نشست و به درختان سر سبز روبرویش خیره شد. دو قطره اشک از چشمهایش خارج شدو روی گردنبندش که از زیر مقنعه بیرون آمده بود، چکید. گردنبند را به دست گرفت. آن را بوسید و زیر لب زمزمه کرد: نه سهیل ... من تسلیم نمی شم ... تو برمی گردی ... من از دستت نمی دم ...
با قدم هایی لرزان وارد بخش شد. برای پرستارها که حالا همه او را می شناختند، سرتکان داد. دستگیره در اتاق سهیل را گرفت ولی از رفتن داخل اتاق پشیمان شد وپشت شیشه ایستاد. سرش را به شیشه تکیه داد و بی اراده شروع به زمزمه کرد: سلام عشقم امروز حالت چطوره؟ ... می دونم که صدامو می شنوی... امروز اومدم ازت گله کنم... تا کی میخوای خودت اینجا راحت بخوابی و من تو آتیش دوریت بسوزم ... چرا چشاتو باز نمی کنی ببینی تو این مدت کیا اومدن دیدنت؟ ... پدرو مادرت اومدن دیدنت و پدرت گفت که تو رو بخشیده ... پدر ومادر من اومدن و پدرم گفت که ایندفعه واقعاً با ازدواجمون موافقه و هر کاری از دستش بربیاد برامون میکنه ... دوستت امید اومد دیدنت ، حامد ودوستای دانشگاهت اومدن ... دوستای من اومدن حتی برادرت سعید هم اومدو گفت که از رفتارش با تو چقدر متأسفه.
سهیل خواهش میکنم بیدار شو ... می دونم که دوست داشتی توی همه کارا با من کل بندازی درسته منم توی بیمارستان بیهوش بودم ولی فقط چند هفته ! نه این همه. مال تو الان 6 ماه شده. دیگه بسه سهیل ... دیگه طاقت ندارم.
romangram.com | @romangram_com