#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_286

به سمت بیمارستان می رفت. سوار تاکسی نشده بود چون دوست داشت، کمی قدم بزند. نفسی عمیق کشید و هوای ملس بهار را وارد ریه هایش کرد.

نمی دانست چرا ولی از وقتی که با مانی حرف زده بود، حال خوبی داشت و احساس سبکی می کرد.

از جلوی یک مغازه لوازم فانتزی گذشت وچیزی در ویترین توجهش را جلب کرد.

وارد مغازه شد و از فروشنده خواست آن را بیاورد.

گوی شیشه ای را در دست گرفت و به آن خیره شد. دختروپسری با لباس سفید وسیاه عروس و دامادی دست در دست هم ایستاده بودند و با لبخندی عاشقانه بهم خیره شده بودند.

برای لحظه ای گذرا خودش وسهیل را درآن حال تصور کرد و بی اختیار گوی را تکان داد. دانه های سفیدرنگ برف در فضای گوی معلق شدند و فضا را رویایی تر کردند.

کنار تخت سهیل روی صندلی نشست. دست او را گرفت و با عشق به صورتش خیره شدوگفت: امروز بدون اجازت رفتم یه جایی. ببخشید، قول میدم بعداً همشو برات تعریف کنم.

فعلاً اینو ببین

گوی را از کیفش درآورد. آن را تکان داد و روی میز کنار تخت سهیل گذاشت.

- میدونم اینا برای ولنتاینه ولی من دوست داشتم امروز بهت بدم

سپس خم شدوکنار گوش سهیل گفت: تولدت مبارک عشقم

* * *

romangram.com | @romangram_com