#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_285
الان چند ماهه دارم کارامو میکنم که برم. مادرم چند وقت بود مهرش گوله شده ویاد پسر گمشدش افتاده بود ومدام زنگ میزد وگریه زاری می کرد که برم پیشش تا اینکه بالاخره من تسلیم شدم وقبول کردم
ستاره با پوزخند گفت: فکر می کردم از مادرت متنفری؟!
مانی به سمت او برگشت و با صدای بلند گفت: بودم ... نه تنها از مادرم که از همه کس وهمه چیز متنفر بودم. می خواستم برم پیششو زندگی خودش و خانواده لعنتیشو که به من ترجیحشون داد خراب کنم ولی از وقتی شهاب مرد .........
و با صورت برافروخته به سمت ستاره که نشسته بود، خم شد.
ستاره به شدت احساس خطر کرد. گردنبندش را از زیر روسری دردستش فشرد و با خود فکر کرد چطورحاضرشده با این دیوانه این بالا بیاید. اگراو از این بالا پایینش می انداخت چه؟!
با ترس به چشمهای سبزرنگ مانی خیره شدو او ادامه داد : از وقتی شهاب خودشو بخاطر هیچی به کشتن داد ... ازوقتی عمو و زن عموم پیر شدن ... نظرم عوض شد.
من در مورد شهاب اشتباه می کردم پس می تونم در مورد چیزای دیگه هم اشتباه کنم. حتی در مورد مادرم! شاید اونم دلایل خودشو داشته باشه. می خوام باهاش حرف بزنم. می خوام بهش فرصت بدم برام توضیح بده ... همه چیزو.
می خوام به خودم فرصت بدم که متنفر نباشم ... دوست داشته باشم همه چیزو و همه کسو
مانی که خونسردی خود را باز یافته بود دوباره صاف ایستاد ودر حالی که به روبرویش نگاه می کرد گفت: احساس می کنم دیدن من باعث ناراحتی عمو و زن عموم میشه چون اونا رو به یاد پسر جوون از دست رفتشون می ندازه. می خوام یه مدتی ازشون دور باشم تا خودشونو دوباره پیدا کنن. می خوام یه مدتی برای خودم زندگی کنم بدون اینکه به هیچی فکر کنم نه گذشته و نه آینده ... فقط برای خودم ...
چرخ و فلک آخرین دور را به پایان رسانده بود وبه زمین نزدیک می شدکه مانی روبروی ستاره نشست ودر حالی که به چشمهایش خیره شده بودگفت: شاید این آخرین باری باشه که همدیگه رو می بینیم. می دونم که خیلی اذیتت کردم ولی می خوام که ببخشیم. بهم بگو که بعنوان آخرین خواسته اینکارو برام میکنی!
چرخ وفلک روی زمین ایستاد وستاره برای آخرین بار در چمنزار سبز چشم های او که دیگر از آن نمی ترسید، غرق شد.
romangram.com | @romangram_com