#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_284
* * *
روبروی در ورودی شهر بازی ایستاد.
امروز دوازدهم اردیبهشت بود ، روز تولد سهیل. چه نقشه ها و رویاهایی برای امروز داشت. ولی حالا همه آن ها به حباب هایی بر روی آب تبدیل شده بودند. دیگر سهیلی وجود نداشت تا از دیدن آن ها خوشحال شود و با خنده هایش او را ذوق زده کند.
امروز اما به جایاینکه سهیلرا شگفت زده کند به اینجا آمده بود تا دوباره با مردی روبرو شود که تمام احساسات و شخصیتش را زیر سوال برده بود.
راستی چرا درست روز تولد سهیل، مانی به یاد او افتاده بود؟!
چرا به اینجا آمده بود؟! چه حرفی داشت که با او بزند؟!
خودش هم نمی دانست ولی باید کار را یکسره می کرد تا کی باید از هر ماشین عبوری یا از هر کسی که به او توجه می کرد بترسد. هر چه که می خواهد ، بشود امروز باید همه چیز را تمام می کرد.
به محض دیدن چشمهای سبزرنگ آشنای او ، قیافه شهاب با چشمهای بازش جلوی چشمش آمد.
دوباره هردو نفر بالای چرخ وفلک بودند.این بار نه ستاره می ترسیدو نه مانی سرخوشی آن روز را داشت. هر دو بی صدا نشسته بودند.
بالاخره مانی ایستاد و بی حرف به فضای زیر پایش چشم دوخت.
ستاره که از این سکوت کلافه شده بودگفت: شنیده بودم می خوای بری خارج . بعد از همه اون کارایی که کردی باهام چیکار داشتی که می خواستی منو ببینی؟
مانی بدون اینکه برگردد با خونسردی گفت: چند وقت بود میومدم دنبالت تا باهات حرف بزنم ولی نمی تونستم تا اینکه بالاخره دلمو به دریا زدم و بهت زنگ زدم.
romangram.com | @romangram_com