#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_283
وقتی به اتاق سهیل نزدیک شد، مرد جوانی را دید که از شیشه به سهیل نگاه می کرد. به او نزدیک شد. چهره مرد جوان آشنا بودولی نمی توانست به یاد بیاورد کجا او را دیده است.
- آخرین باری که باهاش حرف زدم بهش گفتم کاش می تونستم نسبتمونو از بین ببرم
ستاره با تعجب به نیم رخ او چشم دوخت وبا دیدن موهای روشن ، چشمان ریز و قد بلندش به یاد آورد او را کجا دیده است .
در عکسی در تلفن سهیل در حالی که سهیل و او دستشان را گردن همدیگر انداخته بودند.
مرد جوان به سمتش چرخیدوگفت: شما باید ستاره خانم باشید. من سعیدم برادر سهیل
ستاره به بی شباهتی در ظاهراین دو برادر فکر کرد وگفت: بله سهیل از شما برای من تعریف کرده
سعید پوزخند زدوگفت: می تونم حدس بزنم چه تعریفایی!
ستاره از برداشت او هول شدوگفت: نه منظور من این نبود. سهیل شما رو دوست داشت
سعید با اندوه گفت: منم سهیل رو دوست داشتم ولی رفتار پدرم دیواری بین ما به وجود آورده بودکه هیچکدوممون نتونستیم یا نخواستیم از بین ببریمش
سپس دوباره به سمت شیشه چرخیدودر حالی که دستش را روی آن می گذاشت به سهیل خیره شدو ادامه داد : من برادر بزرگش بودم ولی در موردش خیلی کوتاهی کردم خیلی ... اگه برگرده ... دیگه هیچ وقت تنهاش نمی ذارم
سپس بدون اینکه حرفی بزند در حالی که در خود فرو رفته بود، همانطور که آمده بود، رفت.
romangram.com | @romangram_com