#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_282
- می خوام باهات حرف بزنم
- چرا باید بخوام باهات حرف بزنم؟
- می خوام ببینمت
- چرا باید بهت اعتماد کنم؟
- چون این آخرین باره
به او اعتماد نداشت واز دیدن دوباره اش بعد از آن اتفاقات می ترسید ولی نفهمید چرا زبانش قفل شد و چیزی نگفت.
- میخوام اونجایی که برای اولین بار با هم بیرون رفتیم ببینمت
می خواست مخالفت کند که مانی اجازه نداد و با تحکم گفت: جمعه ساعت 10 صبح جلوی چرخ وفلک منتظرتم
* * *
وارد بیمارستان شد.
از وقتی با مانی حرف زده بود، مدام خودش را سرزنش می کردکه چرا چیزی نگفته و مدام به خودش گوشزد می کرد که سر قراری که او گذاشته نخواهد رفت.
وارد بخش شدو با حواس پرتی با چند پرستار سلام واحوالپرسی کرد. بخاطر رفت وآمد زیادش اکثر پرستارهای بخش او را می شناختند و با هم سلام و علیک داشتند.
romangram.com | @romangram_com