#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_280

در این چند وقت اینقدر برایش حوادث بد اتفاق افتاده بود که چشمش از هر ریسمان سیاه و سفیدی می ترسید.

* * *

روی تخت نشسته بود و در حالی که زانوهایش را بغل کرده بود، به فکر فرورفته بود که رویا وارد اتاق شدوگفت: باز که تو زانوی غم بغل گرفتی پاشو که امشب می خوام بهت افتخار بدم با خودم ببرمت مهمونی

ستاره نگاهی به او کردوگفت: ول کن بابا رویا حال و حوصله ندارم

رویا کنارش روی تخت نشست و گفت: باز دیگه چی شده؟

- هیچی اتفاق تازه ای نیفتاده فقط وقتی سهیل رو تخت بیمارستانه من دل و دماغ هیچی رو ندارم چه برسه به مهمونی

رویا با ناراحتی گفت: اَه تو هم ما رو کشتی با این آقا سهیلت! یادم باشه وقتی به هوش اومد باید یه سوری چیزی ازش بگیرم واسه اینکه این همه مدت این بداخلاقیای تو رو بخاطرش تحمل کردم

ستاره نگاهی به چهره دلخور او انداخت وبرای اینکه از دلش درآورد با لحنی دلجویانه گفت: حالا این جا که میخوای ما رو مفتخر کنی ببری کجا هست؟

رویا با بی خیالی گفت: تو که گفتی دل و دماغ مهمونی نداری؟

- حالا من یه چیزی گفتم تو چرا باور کردی؟ بگو دیگه ... نمی گی خاله جون

رویا خندید و گفت: ای پدرسوخته باز خاله خاله میکنی منو خر کنی. میگم ولی فکر نکن خر شدم دلم واست سوخت.

امشب یکی از بچه های فرودگاه یه مهمونی گرفته منم گفتم تو رو ببرم حال و هوات عوض شه

romangram.com | @romangram_com