#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_279
سیروس ناخودآگاه گفت: اینا همش تقصیر منه!
ستاره با تعجب گفت: این چه حرفیه بابا ؟! شما تو این اتفاق هیچ تقصیری ندارید. اتفاقاً سهیل اون روز خیلی خوشحال بود چون شما به ازدواجمون رضایت داده بودید
سیروس سرش را با تأسف تکان دادوگفت: نه دخترم خیلی چیزا هست که تو نمی دونی
و با هم به سمت حیاط بیمارستان رفتند.
ستاره با عصبانیت از روی نیمکت بلندشدوگفت: چطور تونستی با من اینکارو بکنی بابا ؟! اصلاً ازت انتظار نداشتم
و با خشم به سمت ساختمان بیمارستان به راه افتاد. بدون اینکه به پرستار خبر دهد یا لباس مخصوص بپوشدوارد اتاق سهیل شد و با فریاد گفت: بابا چی میگه سهیل؟ تو واقعاً می خواستی منوبذاری و بری؟ میگم چرا اون روزآخری اینقدر دمغ بودی و هر بار من یه چیزی می گفتم اشک تو چشات جمع میشد. پس بگو می خواستی مثل ترسوها به بهانه خوشبختی من از مشکلات فرار کنی ؟ پاشو جواب بده ... یعنی من آدم نبودم ؟ نمی تونستم در مورد زندگیم نظر بدم؟ چطور می خواستی باهام اینکارو بکنی؟ چطور میخواستی بندازیم دور؟ پاشو ... تو باید بهم جواب بدی ... بگو چه جوری تونستی به همین راحتی جا بزنی ؟پاشو ... جواب بده .......
وارد دستشویی شدو چند مشت آب به صورتش پاشید تا کمی از التهابش کم شودودر آینه نگاهی به خود انداخت.
گردنبندش از زیر لباسش بیرون آمده بود و به همراه همه خاطراتی که از سهیل داشت جلوی چشمانش می درخشید.
شاید سهیل هم حق داشت. شاید اودر آن شرایط چاره دیگری نداشته است. نباید یک طرفه به قاضی می رفت. باید حرف های او را هم می شنید. بقیه گله گذاری اش را گذاشت برای وقتی که سهیل به هوش آمد و زمزمه کرد: ببخشید سهیل که سرت داد زدم ولی تو یه توضیح بهم بدهکاری!
سر خیابانشان از تاکسی پیاده شد. وقتی می خواست داخل کوچه پپیچد دوباره اورا دید. همان هیوندای سیاه رنگ. شیشه های ماشین دودی بود ونمی توانست سرنشینش را تشخیص دهد. با سرعت وارد کوچه شد ولی ماشین همچنان در جای خود ایستاده بود. سرعت قدم هایش را زیاد کردوتقریباً به سمت خانه دوید. با هول و ولا و ترس خود را داخل حیاط انداخت ودر را بست. پشت به در کرد و به آن تکیه داد.
یعنی راننده ماشین چه کسی می توانست باشد؟! چرا مدام سر راه او سبز می شد؟! نکند بخواهد برایش دردسری درست کند !
romangram.com | @romangram_com