#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_278
ستاره با سردرگمی جواب داد: چند روزه فکر می کنم یه نفر تعقیبم می کنه. خیلی می ترسم
- فکر می کنی کیه؟
- نمی دونم می ترسم مانی یا یکی دیگه از دور و وریای شهاب باشه که بخواد منو اذیت کنه
- شاید خیالاتی شده باشی!
- شاید!
- حالا محض احتیاطم که شده بیشتر مراقب خودت باش
- حتماً
* * *
سیروس با لباس مخصوص وارد اتاق شد. بالای سر سهیل ایستادو با آشفتگی گفت: من یه معذرت خواهی بهت بدهکارم پسر. نباید باهات اونطوری رفتار می کردم اما دست خودم نبود. اون موقع فکر می کردم اگه ستاره با تو ازدواج کنه آیندش خراب میشه اما حالا می بینم اون بدون تو اصلاً آینده ای نداره. اصلاً زندگی نداره. این چند وقته که تو اینجایی یه لحظه آروم وقرار نداره. مدام حیرونه و بال بال میزنه. نمی دونم چیکار کنم. وقتی حال زارشو می بینم دوست دارم زمین دهن باز کنه ومن برم توش. سهیل خواهش میکنم بلندشوپسر. قول میدم خودم زیر بال و پرتونو بگیرم. براتون یه عروسی می گیرم که همه انگشت به دهن بمونن، فقط تو برگرد
سیروس مدتی دیگر کنار او ماندو با یأس به جسم بی حرکتش چشم دوخت.
ستاره با قدم هایی آرام وارد بخش شد. امروز حالش نسبت به روزهای قبل بهتر بود. چند وقتی بود کار مراقبت از سهیل را با پدرومادر او تقسیم کرده بود و کمی استراحت می کرد و به کارهای شخصی اش می رسید.
به محض اینکه به اتاق نزدیک شد با پدرش مواجه شدکه با چشم های قرمزاز اتاق خارج شد. به او نزدیک شدوگفت: بابا خواهش میکنم اینقدر خودتونو اذیت نکنید
romangram.com | @romangram_com