#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_277
مدتی بعد او پشت شیشه اتاق سهیل ایستاده بود ودر حالی که ستاره گردنبندش را زیرشالش با دست می فشرد به پدر ومادر سهیل که بالای سر پسرشان بودند و با او حرف می زدند، لبخند می زد.
* * *
مریم لیوان یک بار مصرف چای را به سمت او گرفت وگفت: بیا بگیر بخور! داری از حال میری
ستاره چای را گرفت و با لبخند کم جانی گفت: نه بابا حالم خوبه توهم دیگه زیادی شلوغش کردی
مریم با اخم گفت: آره خودم دارم می بینم چقدر حالت خوبه. امروز بازم میخوای کلاس استاد احمدی رو نیای؟
- آره اون که به حضوروغیاب گیر نمی ده. می خوام برم دیدن سهیل
- حواست هست چند بار تا حالا کلاساتو نرفتی؟ می ترسم بیفتی
- نترس کلاسایی که نمیرم درساش زیاد سخت نیست می تونم پاس کنم
- نمیدونم والا صلاح مملکت خویش خسروان دانند
ستاره نگاهی به چهره درهم مریم انداخت و با التماس گفت: تو رو خدا قیافتو اونجوری نکن مریم. به خدا دست خودم نیست حتماً باید حداقل روزی یه بار بهش سر بزنم. به خدا چند وقته حال خودمو نمی فهمم. تازه جدیداً یه مشکل دیگه هم به مشکلام اضافه شده
بالاخره کنجکاوی به مریم غلبه کردو با نگرانی گفت: چه مشکلی؟
romangram.com | @romangram_com