#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_276
چند دقیقه بعد هرسه نفردر محوطه بیمارستان کنارهم نشسته بودند. بعد از مدتی که فقط به هم نگاه کردند بالاخره همایون سکوت را شکست وگفت: ما تازه فهمیدیم چی شده. یکی از دوستان سهیل بهمون خبر داد
ستاره نگاهی به او کردو تمام تعاریف سهیل در مورداو به یادش افتادوگفت: من میخواستم بهتون خبر بدم اما شماره یا آدرسی ازتون نداشتم گوشی سهیلم تو درگیری شکسته بود
مادر سهیل با لبخند گفت: حتماً الان با خودت میگی اینا دیگه چه پدرومادر بی محبتی هستن که ازحال پسرشون خبر ندارن
ستاره سرش را تکان دادو با عجله گفت: نه این چه حرفیه
منیژه با اندوه ادامه داد: سهیل گاهی که پدرش خونه نبود به من سر میزد. از زندگیش برام حرف میزد. حال پدرو برادرش رو هم می پرسید. می گفت همین روزا می خواد بیاد دست پدرشو ببوسه و باهاش آشتی کنه. همش بهم می گفت مامان قراره کلی اتفاق خوب بیفته
ناگهان چهره اش در هم رفت وگویی با خودش حرف بزندگفت: تا اون روز آخر که اومده بود کلید باغ پدربزرگشو ازم بگیره. اون روز اصلاً یه حال دیگه بود. جوری بهم نگاه می کرد انگار دیگه قرار نیست منو ببینه. انگاری به بچم الهام شده بود قراره یه بلایی سرش بیاد
بعد از گفتن این حرف ساکت شدواشکش سرازیر شد.
ستاره که خودش هم بی اختیاراشک می ریخت ، با محبت گفت: ناراحت نباشین حتماً حالش خوب میشه
منیژه در میان گریه لبخند زدوگفت: حتماً همینطوره عزیزم. راستی سهیل از تو هم خیلی برام تعریف کرده بود
سپس دست ستاره را با محبت فشار داد و ادامه داد: عکستو بهم نشون داده بود. هر وقت از تو حرف میزد کلی ذوق زده می شد
ستاره سرش را پایین انداخت و با خجالت گفت: من نمیدونم چرا شما وسهیل با هم کنار نمیومدین ولی اینو می دونم سهیل بهترین آدمیه که تو زندگیم دیدم. اون هر کار هم که کرده بود این اواخر عوض شده بود. شما هر اختلافیم که با هم داشتید سهیل الان به کمکتون احتیاج داره. نیاز داره پدرو مادرش کنارش باشن و ازش حمایت کنن
بعد از گفتن این حرف ها سرش را بلند کردو پدرومادر سهیل را دیدکه با تأیید و ستایش به او نگاه می کردند.
romangram.com | @romangram_com