#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_275


- آره دیگه. ولی خودمونیم این دختره عجب مقاومتی داره اصلاً ناامید نمیشه با اینکه دکترا با زبون بی زبونی بهش گفتن معلوم نیست پسره هیچ وقت به هوش بیاد ولی بازم هر روز میاد اینجا. من اگه جای اون بودم نمی دونم می تونستم مثل اون باشم یا نه!

- حتماً خیلی پسره رو دوست داره

هر دو پرستار از بخش خارج شدند وصدای حتماً گفتن دختر اولی در پس درِبسته گم شد.

مدتی بعد از رفتن آن ها همایون ومنیژه همچنان به ورای شیشه چشم دوخته بودند که دکتر مسنی به همراه دختر جوانی ازدر بخش وارد شدند. دخترجوان با ناراحتی رو به دکتر گفت: شما همش میگید معلوم نیست کی به هوش میاد ... صبر کن. آخه تا کی صبر کنم؟ آقای دکتر تو رو خدا کمکش کنید من نمی خوام از دستش بدم امیدم به شمائه

دکتر با مهربانی گفت: دخترم امیدت به خدا باشه. ما فقط وسیله ایم همه چیز دست اونه

دکتر وارد اتاق سهیل شد و دختر جوان دستش را به دیوار گرفت وسرش را روی آن قرار داد.

همایون کنار گوش همسرش گفت: این خودشه؟

منیژه سرش را تکان داد و به سمت دختر رفت. دستش را روی شانه او گذاشت وگفت: حالت خوبه دخترم؟

دختر سرش را بلند کرد وبا چشمهای اشکی به او لبخند زد و سرش را تکان داد. به صندلی نزدیک شد و روی آن نشست. منیژه نزدیک او نشست وگفت: باید زودتر از اینا میومدیم

دختر که در حال خودش بود با گیجی گفت: شما با من بودید؟

منیژه با اندوه گفت: آره دخترم . من مادر سهیلم


romangram.com | @romangram_com