#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_273


سروان با لحنی دلجویانه گفت: این حرفو نزنید! شما از کجا باید می دونستید قربان؟

- کار من اینه. باید حدس می زدم. مراقبت از مردم وظیفه ماست سروان !

* * *

مریم کنار ستاره روی صندلی نشست وگفت: حالش چطوره؟ هنوز تغییری نکرده؟

ستاره با بغض گفت: نه هنوز همونطوریه

و آه سوزناکی کشید.

نازنین که می خواست او را از این حال وهوا بیرون بیاوردگفت: تو میدونستی یه پدیده ای؟!

ستاره با گیجی به او نگاه کرد و او ادامه داد: چطور تونستی تو یه سال هر دو تا پاتو بشکونی؟ باید اسمتو تو کتاب رکوردها بنویسن دختر !

ستاره با بی حالی به دیوار روبرویش زل زدوگفت: ول کن نازی حوصله شوخی ندارم

نازنین این بار با عصبانیت گفت: غلط کردی حوصله نداری. حالا من هِی هیچی بهش نمی گم. یه هفته است اینجا بست نشستی که چی بشه؟ مامانت می گفت هر چی بهت اصرار می کنن نمیری خونه. اون بیچاره ها چه گناهی کردن؟ فکر کردی تو اینجا گشنه و تشنه بشینی اون به هوش میاد؟

ستاره در حالی که اشک در چشمهایش جمع شده بودگفت: نمی تونم اینجا تنهاش بذارم می ترسم ... می ترسم من نباشم و یهو ... یهو یه چیزیش بشه ......


romangram.com | @romangram_com