#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_272
فعلاً معلوم نیست کی از این حالت خارج بشه. شما توکلتون به خدا باشه ایشالله به زودی به هوش میاد
دکتر به سمت در خروجی بخش رفت. ستاره وقتی که از بهت حرف های او خارج شد، او را صدا کردوگفت: آقای دکتر میشه ببینمش
دکتر نگاهی به وضع او انداخت وگفت: بله اگه باهاش حرف بزنی ممکنه تو حالش تأثیر داشته باشه. با پرستار هماهنگ می کنم برو ببینش
ستاره با لباس مخصوص وارد اتاق سهیل شد وبالای سرش ایستاد.در حالی که دوباره اشک هایش سرازیر شده بودگفت: اون عوضی چه بلایی سرت آورده؟ تو رو خدا چشماتو باز کن. خواهش می کنم بخاطر من چشماتو باز کن. تو که هیچ وقت روی منو زمین نمینداختی. دارم جون خودمو قسم میدم ... خواهش میکنم ... چشماتو باز کن سهیل!
نگاهی به سهیل که همچنان خوابیده بودکرد و سرش را لبه تخت گذاشت و با صدای بلند گریه کرد.
* * *
سرگرد رفیعی با تأسف نگاهی به سهیل از پشت شیشه انداخت وسرش را تکان داد. سپس تصویر جنازه شهاب که دیروز صبح دیده بود در ذهنش جان گرفت.
در همین لحظه سروان شمس به او نزدیک شد. سرگرد رو به او گفت: خب، بگو ببینم چی دستگیرت شد؟
سروان با جدیت گفت: اون جوری که خانم درخشان می گفت. اون جا باغ پدربزرگ سهیل بوده و ستاره وسهیل با اجازه پدر ستاره برای تفریح به اونجا رفته بودند که شهاب بهشون حمله می کنه. اول سهیل رو با ضربه چوب به سرش بیهوش میکنه و بعد به ستاره حمله میکنه که سهیل مداخله می کنه و با هم گلاویز میشن. دست آخر سهیل شهاب رو هل میده که اون پاش به چیزی گیر میکنه و می افته روی کاردی که از پشت توی کمرش رفته و از سینش خارج شده
- اون کارد از کجا اومده بود؟
- انگاری مال خود شهاب بوده که تو درگیری با سهیل از دستش دراومده و توی برف ها فرو رفته
سرگرد با ناراحتی گفت: اینا همش تقصیر منه. نباید خبر خارج شدن شهاب از ایران رو به این راحتی قبول می کردم و مواظبت از اونا رو رها می کردم
romangram.com | @romangram_com