#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_271


ستاره در حالی که سعی داشت سِرُم را از دستش دربیاوردگفت: نه ... شما دروغ میگین. می خواین دل منو خوش کنین. حتماً یه بلایی سرش اومده ... اصلاً نکنه ...

و با صدای بلند شروع به گریه کرد. پدرش با نگرانی گفت: نه عزیزم ... به خدا حالش خوبه الانم تو آی سی یو بستریه

ستاره که نور امیدی در دلش تابیده بود، بالاخره سِرُم را از دستش درآوردوگفت: اگه اینطوریه منو ببرید ببینمش

سیروس که با دلهره به رد خونی که روی دست ستاره به وجود آمده بود، نگاه می کردگفت: نمی شه عزیزم تو حالت خوب نیست

ستاره سعی کرد از تخت پایین بیاید. پدرش که دید او دست بردار نیست، کوتاه آمدو به او کمک کردتا عصاهایی که به لطف شکستگی پای اخیرش به خوبی کار با آن ها را بلد بود ، به دست بگیرد واز تخت پایین بیاید.

از پشت شیشه سهیل را دید که بیهوش بودو با ماسک اکسیژن نفس می کشید. کلی دستگاه به بدنش وصل بودو سرش را باند پیچی کرده بودند.

از اینکه او زنده است نفسی از سر آسودگی کشید و سرش را به شیشه تکیه داد تا از حرارت بدنش کاسته شود. بی اختیار دستش را به زیر روسری صورتی رنگ متعلق به بیمارستان که به سر داشت سُرداد و ستارهِ کوچک گردنبندش را لمس کرد.

در همین لحظه دکتری با لباس سفید از اتاق سهیل خارج شد. ستاره به طرف او رفت وگفت: آقای دکتر حالش چطوره؟

دکتر که مرد مسنی بودگفت: شما چه نسبتی باهاش داری دخترم؟

ستاره نگاهی به پدرش کرد و با تأخیر گفت: من نامزدشم

- جای زخم چاقو زیاد عمیق نبودو با چند تا بخیه حل شد. مشکل اصلی ضربه ای که به سرش وارد شده که باعث شده بره تو اغماء.


romangram.com | @romangram_com